گلب
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 19:36
از درس خوندن نه که چشام نبینه ها بلکه گوزیدههههههههههههههههههههههههه چشام
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 16:27
یه اخلاق بدی که دارم متاسفانه و متاااااسفانه معمولا کم پیش میاد به کسایی که باهاشون رودرواسی دارم مستقیم بگم این کارو نکن اذیتم میکنه در عوض همون کارو با خودش میکنم تا بفهمه اذیت شدن چه حسی داره و اون هم اذیت میشه واقعا چون کاری ک با من میکنه مشخصه که اذیت کنندست پس نباید کنه ! Adblock test (Why?)
١/١۵
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 7:08
يادمه تمامِ خواب م پر بود از من ى كه نشسته بودم روى انتهايى ترين صندلىِ چسبيده به پنجره ى سمت راستِ بى آر تىُ خورشيد ى كه تمام نورِ گرمُ در بر گيرنده ش رو روى دست هام پهن كرده بود؛ يادمه سرم پر بود، از صداى موسيقى.پ.ن : ببين كه چقدر دلتنگ شده ضميرِ ناخودآگاه م براى حال ى كه حين اون لحظات من رو پُر م...
۱/۲۷
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 7:08
بعد از مواجه شدن با شاخه های درهمُ متعدد در اثنای ملاقات بود فکر میکنم که یکهو یادم افتاد به دست ی که بعد از به عقب کشیدن م به دورم حلقه شد، و صدایی که زیرِ گوش م در نهایت آهستگی گفت که صدای دارکوب بود، نترس.پ.ن: دیشب بود که اتفاق افتاد این خیالِ معلق و غریب به گمونم، نه؟
١١/٤
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
شوى كوتورِ ديور رو ميشه نگاه كردُ رشك نبرد به حاضرين ى كه از نزديك به اون لباس هاى اطلسى مانند نگاه كردنُ مبهوطِ سيركِ جادويىِ ديور شدن؟ الحق كه نميشه..پ.ن: عظمتِ كالكشن هاى اوت كوتور-غ- رو با چه واژه اى ميشه توصيف كرد كه حقِ مطلب ادا بشه درمورد اون نفسِ سنگيني كه از شدتِ شكوهُ زيبايى توى سينه ى آدم...
١١/٥
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
ميدونم ديگه، تا انتهاىِ دنياي فعلى رو هم كه دربنوردم، باز م خودم ميمونمُ اين اشتياقِ به بودن حينِ دهه هاى ٨٠ و٩٠ ِ امريكا..اينُ ميتونستى حتى توى سايه ى پودرىِ اكليلىُ آبى-روشني كه به پشتِ پلك م ميزدم هم ببيني!پ.ن: البته كه اين ميلِ به بودنُ حضور داشتن، فقط به اين زمانُ مكان خاص منتهى نميشهُ ادامه دا...
١١/٨
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
اين پيگيرى هاى بى وقفه ى چند روز اخيرم درمورد فردى مركورى و ديدن ويدئوهاى موجود ازش توى يوتيوب، نميدونى كه چقدر منُ ياد علاقه ى مفرط م به كلارك گيبل توى سن ١٣-١٤ سالگى ميندازه.پ.ن: بعضى صداها م هستن كه وقتى بهشون گوش ميدى تمام عصب هاى داخل سر ت گرم ميشنُ پُر ميشي ازشون يكهو..
١١/١٠
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
ديشب خواب ديدم كه توى يك شهر ساحلى زندگى ميكنم، هوا گرم بود، نوازنده روى سنگفرش هاى قرمز خيابون راه ميرفتُ ويولن مينواخت، و من وسط مغازه ايستاده بودمُ صابون هاى دست ساز درست ميكردم، پيراهنِ زردُ گلدار
١١/١٥
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
گمون میکنم که تا همیشه، گوش دادن به آوازهای گروهِ کُرِ دختران، ایمان رو به یادم بیاره؛ بعد از گذروندن یک روزِ شلوغِ شلوغ هم حتى. به هر حال هر دوست ی یک زمانى یک يادگارى اى از خودش براى آدم به جای میذاره که هیچوقت از ياد نميره، و فقط بعد از از دست دادنِ فرد، مرور ش حالتِ غمگِنانه پيدا ميكنه..
١١/١٩
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
قرار بود همدم رو داشته باشم و نيمه مست بشم از دلربايىِ آوازِ ايرانى ش، آيزاك رو و حسِ دلتنگ كننده ى مدامُ غريب ش رو و يا اليورِ رو با حالِ گُمگشتگىِ قابلِ شهود ش، اين آخرى آ هم كه از تصورِ نواختن تارهاى بمِ دومينيك دل م غنج ميرفتُ لبخند مينشست روى لب م..حالا ببين م، براى بي قرارى هاى اين شب هاى زمست...
١١/٢٢
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
حالتى كه تلفيق شنيدن زوزه ى گرگهاى داخل كوه بهم منتقل ميكنهُ صداى گنگ پرنده هاُ حركت ماشين ها روى سطح خيس خيابون، و تماشاى ابر سفيدى كه از دودكشِ اون طرفِ پنجره بيرون ميادُ برفهاى ريزُ سفيدى كه به يك جهت پايين ميريزن، با چه چيزى قابل قياسِ؟پ.ن: اين حالِ افسونگرى كه حينِ روزهاى ابرىُ مه گرفته به آدم ...
١١/٣٠
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 16:36
جريانِ زندگى رو اين روز آ بيشتر از هر چيزى حين آب دادن به نارنجُ آيدا حس ميكنمُ تماشاى قطره هايى كه روى برگ هاى سبزُ تر و تازه شون جا خوش ميكنن؛ ميدونى چه لذتى داره پيدا كردنِ يك جوونه ى پنج برگِ فسقلى كه به زور نيم سانت هم نميشه لا به لاى اين همه برگهاى بزرگ و تكامل يافته؟